سلام به همگی
امیدوارم تک تکتون از من بهتر باشید.
نمیدونم چرا یا شاید هم میدونم چرا ولی به روی خودم نمیارم کمی روحیه پایین دارم ولی تصمیم گرفتم یک جوری با این حالم مبارزه کنم و تنها راه درمان یک دز فراوان "خودخواهی" میدونم
سلام به همگی
امیدوارم تک تکتون از من بهتر باشید.
نمیدونم چرا یا شاید هم میدونم چرا ولی به روی خودم نمیارم کمی روحیه پایین دارم ولی تصمیم گرفتم یک جوری با این حالم مبارزه کنم و تنها راه درمان یک دز فراوان "خودخواهی" میدونم
مامان یادت میاید؟ چی؟ ایران معلوم است یادم میآید. نه یک چیز خاصی از ایران. چی؟ اون تخم مرغ شانسیها که توی ایتالیا نیست! آهان،یادم اومد :-) کی میریم دوباره ایران از اونها بخریم؟ امیدوارم به زودی ،اگر نرویم میگویم مامانا برایت بیاورد.نه، اون قبول نیست میخواهم بروم ایران با رایا،ایلیا....بازشون کنم بعدش هی به هم بگوییم مال من قشنگتر است.
پیوست:دخترم فارسی کم بلد است به خصوص دفعه اول که رفتیم ولی با دختر خالهها و پسرخالهها خوب دعوا میکردند!
این روزها به دلایل متفاوتی به سرنوشت دوست و آشنا فکر میکنم. هم به خاطره آن دفتر ۶۰ برگ قدیمی که البته ۴۰ برگ بیشترش نمونده،۲۰ برگش را بیرحمانه در سالهای ۶۰/۶۱ پاره کردم،یکی گفتن یک حرف است یکی نوشتن ولی کلمه به کلمهاش توی ذهنم نقش بسته،من معنی هر نقطه را میدانم..... هم به خاطر این فیسبوک که گاهی نامی اشنا برایت پیامی میدهد،اسمش یاد دخترکی ظریف میاندازدت با صدای نازک! که ما دوستان ،دوستانه "نارنجیِ"خطاب میکردیم،یادتون هست نارنجی مدرسهٔ موش ها؟ شروع میکنی عکسهایش را نگاه کردن دو پسر نازنین،و یک خانوم موقر تپل مپل،کیه؟مادر دوستم؟بعد زیر عکس را میخونی... خدای من این "نارنجیِ"است. چند سال گذشته؟ روز بعد با ایمیل بلند و بالایش اشک میریزی همون "نارنجیِ"است با قلب نازک نارنجیِ که این روزها کلی کار دستش میدهد از زندگیش از سفرش از مهاجرتش برایم حرف میزنه .... یاد روزی میافتم که با مامانم یک فیلم نگاه کردیم ،شاید هندی بود!یادم نیستچی بود فقط من و مامان
آخر سر گفتیم
ای بابا این کارگردان هم شورش را درآورده هر چی حادثه ممکن بود سر این بدبخت پیاده کرده!
بعدش من و مامان یک بازی را شروع کردیم از زندگی فامیل فیلم میساختیم! خوب مثلا فلانی کی باورش میشود با اون همه ثروت به این روز بیفتد به خاطره یک بردار بیفکر،آن یکی زمان صلح در حال روبوسی با سربازان عراقی اسیر بشود! و ۲ سال در اسارت بمونه،آن دختر قشنگ با آن عروسی حسابی پسری که خانوادهاش انتخاب کردند در دادگاه همدیگر را میکشند،آن پسر بیپدر با هزار مشکل با دختری ازدواج میکند و پدری که نداشته پیدا میکند و این داماد میشود پسری که آن پدر نداشته و..... یک دلیل دیگر هم کتابی است که مدتی پیش خریدم، تیترش طبیعتأ از زندگی سخت دختری در تهران حرف میزد ولی اسم نویسنده خیلی برایم آشنا بود ، روزی که کتاب را خریدم و عکس نویسنده را دیدم،خودش است یک سال توی یک نیمکت نشستیم, خوندم و اشک ریختم ،سه روز متوالی با هیچ کس حرف نزدم،خونه و زندگی را به حال خودش رها کردم،آقای همسر شروع کرد به اعتراض فهمیدیم کتاب قشنگی است ولی نمیشود که تموم کردی دوباره شروع کنی ناهار ،شام ما کجاست؟این همه هم گریه نکن یک کتاب است نه یک کتاب نیست، زندگی دوست من است و من شرمنده هستم چرا هیچوقت ازش نپرسیدم. او هم کتاب را خوند و سه روز با کسی حرف نزد ،ولی گریه نکرد ،مردها گریه نمیکنند!!! سایت آن را در گوگل پیدا کردم و به همکلا سیام ایمیل زدم و از او عذرخواهی کردم،انتظار جواب نداشتم ولی جواب داد خیلی دوستانه و ما را بخشید! خلاصه این را گفتم تا آگر یک روزی فیلمی ساختم و نگاه کردید نگویید این شورش را در آورده!من شورش را در نیاوردم ولی این زندگی است که شورش را در آورده!!