جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

آخرش خوشه!




این پست مال چند روز پیش است ولی گویا بعلت مشکل بروزر قابل دیدن نبود
...............................................................................
با تب بالا و بدن درد روی کاناپه ولو شدم ،تب بر باعث شده سردردم کمتر بشود ولی‌ قدرت بلند شدن ندارم ،تلفنم زنگ میزند و ریسم با کلی‌ عذر خواهی‌ پ.و. یک برنامه را ازم میپرسد میگوید آفرین با این حال همه چیز یادته از من بپرسند یک کدوم از پ.و.‌ها یادم نیست و بعد جای یک سری مدارک را که ضروری باید بفرستیم میپرسد ،من با اعتماد میگویم توی قفسه فلان ،پوشه ابی ….

کلی‌ از خودم راضیم که به همه چیز توی اداره سر و سامون دادم ولی‌ در اون حال زار ،دلیا که بهتر از همه است(اولین کسی‌ که ویروس را به خانه آورد او بود) از اینکه کارهای ما را روبراه می‌کند کلی‌ به خودش میبالد و وقتی‌ از من جای چیزی را میپرسد دقیقا نمیتونم جواب بدهم حتی توی اتاق خودش قادر نیست چیزی را پیدا کند !

مدتها است که میگویم باید خونه را مرتب کنم و به کمد‌ها سر و سامون بدهم ولی‌ هنوز همه چیز به هم ریخته است،چرا در اداره قادرم این کار رو بکنم؟

نمیدونم از کجا شروع کنم این انفولانزا من را وادار به فکر کردن می‌کند،کمد فقط بازتاب یک مشکل درونی‌ من است مدت ها است که باید افکارم را مرتب کنم و یک سری چیز‌های مهم را در زندگیم تنظیم کنم دوباره برنامه ریزی کنم ولی‌ همه را به فردا موکول می‌کنم،رژیم گرفتن،ورزش کردن،با کسانی رو در رو حرف زدن،بچه ها را وادار به یک سری کار مفید کردن که در وحله اول برای هر دو طرف سخته ولی‌ نتیجه مثبت دارد

ولی‌ دیگر وقت نیست نباید کار امروز را به فردا موکول کنم ،تکه ای کاغذ بر میدارم و لیست بلندی آماده می‌کنم کارها را طبقه بندی می‌کنم …

یک پروژه کاری، باید به خودم نشون بدهم که بدون بالا سر هم قادرم ولی‌ افسوس که دیروز آقای همسر این حقیقت را کوبید توی رویم که من همیشه برای نکردن کاری عذر موجهی دارم و دختر بزرگم هم دارد همین راه را پیش میگیرد

در وحله اول عصبانی شدم و دوباره بهانه تراشی ولی‌ مجبور شدم اعتراف کنم که خودم هم از این کارم بدم میاد و مدتی‌ است مشغول خودکاوی هستم(نمیدونم چنین کلمه ای وجود دارد؟) اما حالا بس است باید خود درمانی را شروع کنم تا چند روز همه توی این خونه هستیم پس یا علی‌ ،از کجا شروع کنم؟ باید با توانایی‌ یک مدیر شروع کنم باید مادر باشم و نه کودک….

از فواید دیگر آنفولانزا دوبار آپ کردن است!

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

روزهای پاییزی





این هفته احتمالا خونه خواهم موند ،دکتر من زیاد دست و دلباز نیست ولی این دفعه از گواهی طولانی نوشتن دریغ نمی کنه خلاصه امیدوارم دیگر آنفولانزا مدتی سراغم نیاد!
کلی برنامه ریختم چطور یک جوری خونه را مرتب کنم
از این لحاظ مریضی بهتر از مرخصی است!وقتی مرخصی میگیری دلت می سوزه چرا بجای استراحت و تفریح باید بشورم و بسابم و بعدش هم هی دنبال کارهای عقب مونده یک سر می ری بیرون و وقتی بر میگردی که روز به شب رسیده، ولی از آنجایی که نمی تونی بعلت بیماری بری بیرون و غذای ساده هم می پزی کلی خوشحالی که خونه را مرتب کنی!!
تنها چیزی که حیفم می آید کلاس باغبونی امه!!!جلسه آ خرش بود و راجع به درختان میوه کلاس داشتیم.
مدت زیادی بود که کاری واسه خودم نمی کردم محض خوشی!!امسال با کاشتن گوجه فرنگی در باغچه کلی به ذوق این کار آمدم یک احساس فوق العاده است وقتی به این جونه ها میرسی و میوها را جمع میکنی.جزو آن لیست طولانی معروف این باغچه هم هست که باید مرتب بشه.یک عکس بهاری از باغچه ام میگذارم کمی دلتون سبز بشه!

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

عوارض جانبی آنفولانزا



عوارض جانبی آنفولانزا

هر چهارتا آنفولانزا گرفتیم و احتمالا از آن نوع خوکیش!

میانگین تب خانواده 39 می‌باشد ربه کا هم به تخت ما پناه آورده است در نتیجه دمای زیر پتو حدود ۸۰ درجه است من بیدار میشوم و هنوز دلهره خوابی‌ را که دیدم دارم،میدیدم که:

با ماشین رفتم جلوی کودکستان و دوبله پارک کردم،برف پاک کن‌ها و چراغ ماشین را بلد نیستم روشن کنم و حسابی‌ بارون میاد(من در روندن چهار چرخه مهارت ندارم!)حالا آقای همسر در کنار من ولی‌ چرا اون رانندگی نمیکند یا حداقل راه روشن کردن چراغ را یادم نمیدهد نمیدونم؟!

آخرسر میرسیم خونه و من تازه متوجه میشوم که بچه دیگری را جای دلیا از کودکستان آوردم به کودکستان زنگ میزنم و معلم میگوید دلیا آنجا نیست حتما با مادر دیگری رفته من درمونده میپرسم پس من چه کنم؟ او راحت میگوید فردا بچه هارا عوض کنید و هر کس بچه را به مادر اصلی‌ برگردوند من میگویم اصلا نمیدونم این بچه کیه،او میگوید تا ۵ دقیقه دیگر سر کارم بیارش تا من شناسایی کنم،و من عاجز نمیدونستم در ۵ دقیقه چه کنم چطوری بروم کودکستان!!

در عین حال آنقدر قیافه اش مظلوم بود که دلم نمی‌آمد ببرمش پس بدم و به آقای همسر گفتم معلوم است پدر و مادر وحشی دارد! باید از پلیس بخواهیم اورا به ما بدهد و هی‌ نگران بودم که این پدر مادر وحشی با دلیا بد رفتاری کنند!تاثیر خواب آنقدر رویم زیاد بود که رفتم توی تخت دلیا کنترل کنم که تو جایش است!!!

لحظه‌ای بعد آقای همسر از خواب بیدار میشود و میگوید یک خواب عجیبی‌ دیدم که هنوز از دستت عصبانیم!!!

خواب دیدم تهرانیم!! و تو با تندی از من میخواهی‌ از تو دور بشوم چون باید با یک نفر صحبت خصوصی کنی‌ و به ایتالیایی داری با این طرف حرف میزنی‌ من هم دور میشوم و توی کوچه ها گم میشوم محلش تهرانپارس نبود که خیابونها شماره داشته باشد جایی‌ مثل خیابون فرشته بود! تاکسی هم رد نمیشد توی یک بالکن دو تا دختر که لباس رکابی تنشون بوددیدم و سعی‌ کردم به اینگلسی بپرسم تاکسی کجاست که من را ببرد تهرانپارس؟آن دو دختر گفتند بیا بالا که ما یک پارتی داریم بعد از پارتی تورا میرسونیم!!وقتی‌ رفتم بالا مادرشون با حجاب محکم نشسته بود و همه را کنترل میکرد و با من هم بدرفتاری میکرد،من هم همش تورا لعنت می‌کردم که مرا به چنین هچلی انداختی!!!!

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

کارغریب احساس عجیب

چه احساس عجیبیه وقتی به کسی اعتماد داری و به عنوان یک آدم عاقل رویش حساب میکنیو یک احساس آرامش داری که می تونی بهش پناه ببری ولی یکهو یک خبری بهت میرسهمی دونی فلانی، فلان کار را کرده!!

و این کارش آنقدر برای تو دور از ذهن و غریبه که نمی دونی چی فکر کنی.شاید در سالهای دوری او اینقدر عوض شدهیا شاید هم این دوری من را رویا گرا کرده و او را بیش از حد عاقل پنداشتم......

شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

خوش گذشت

سلام،
ما رفتیم عروسی و برگشتیم جای همگی خالی.
خیلی خوش گذشت و میگذره!
رییسم ماه عسل است و همه خیلی راحتتریم.
دلیا میگه مامان مائورو(رییسم)خیییییییییلی از تو جوونتره. چون، تو ،خییییییلی وقته که عروسی کردی!،بهش توضیح دادم که او خیلی دیر عروسی کرده!
عروس را خیلی خوب درست کرده بودند،اینجا عروس را خیلی ساده درست میکنند. چون روزی است که در برابر خدا سوگند وفاداری برای همیشه یاد میکنند.
عروس کمی دیر رسید،اینهم رسم اینجاست ،شبیه بله گفتن ما دفعه سوم،خلاصه خوبیت نداره عروس عجله داشته باشه!
توی کلیسا را هم با گل و میوه نشانه شادی و برکت تزیین کرده بودند پسر کوچولو و تپل یکی از همکارها هم یکی یکی انگورها را خورد!
آخر سر هم برنج ها ریخت تو جیبش و گفت مامان خونه برایم ناهار میپزه!!این برنج را هم به عنوان خوش یمنی سر عروس می پاشند.
بعدش هم ناهار در یک رستوران عالی که تا شام طول میکشه!!ما اینجا بودیم.
در پایان یادبودی با بسته بندی زیبا و نقلهای تخم کفتری سفید.
شب هم همانجا خوابیدیم و آخر هفته هم یک گشت توریستی زدیم و برگشتیم سر خونه و زندگی با خوشحالی و انرژی +

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

عروسی

این روزها حال و هوای جشن در شرکت هست،رییسمون عروسی‌ می‌کند.

رئیس من پسری است هم سن من همدوره بودیم توی دانشگاه و کلی‌ توی سر و کلّه هم زدیم یک عکس داریم که توی جشن کارناوال گرفتیم من لباس کولیها تنم است و او لباس زورو،این روزها همه همکاران دنبال آن عکس هستند،اینجا رسم است که دوستهای عروس و داماد توی عروسی‌ یک شوخی‌ راه بیندازند و مجلس را از حالت خشک و رسمی‌ دراورند،هر روز پیشنهادات جدیدی هست.

قراره روز پنجشنبه راه بیفتیم و به استان "ابروزو" برویم جایی‌ که سال گذشته زلزله شدیدی آمد،پول هتل را هم رئیس میدهد و همه کارمندها از دم دعوت هستند

جمعه عروسی‌ است و یکشنبه بعد از گشت توریستی در منطقه برمیگردیم.

خوشحالم هم برای این دوست عزیز که با زن عاقل و حساسی ازدواج می‌کند این روزها با اون همه کار برای همه هتل رزرو کرده و یک ایمیل با جاهای دیدنی‌ فرستاده و شرایط همه را در نظر گرفته برای من جاهای دیدنی‌ مخصوص بچه‌ها آدرس بستنی فروشی مشهور...را فرستاده.

آرزوی خوشی‌ برای آنها می‌کنم دوست و رییسم که همیشه حتی حالا که رئیس ۵۰ نفر هست و به این همه مقام و ثروت رسیده،هنوز هم آن پسر ساده و حساس است که میاد توی دفتر و میگوید همه چیز به جاست؟به نظرم نگرانی؟میدونی‌ که جلسه مهمی‌ دارم ولی‌ برای دوستان همیشه وقت دارم.

آرزوی خوشی‌ برای همه ماها که تعطیلات فوق برنامه در انتظارمون است.

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

روز از نو روزی از نو

سلام

از روز دوشنبه اینجا مدرسه‌ها باز شد و روز از نو روزی از نو.

از یک ور کارهامون به یک ریتمی می‌افتد از یک طرف بدو بدو شروع میشود.

درست از روز دوشنبه هم بارون شروع شد البته بارون که میگویم مثل ایران نیست رسما سیل میاید،ترافیک وحشتناک ،من هم مجبور میشوم به جای موتور از اتوبوس استفاده کنم،بلاگ‌های به روز شده را پرینت می‌کنم و توی اتوبوس میخونم!!

دیروز که کتابهای ربکا را جلد می‌کردم یک هو دلم ریخت انگار دیروز بود که کتابهای کلاس اول را جلد می‌کردم،هر کدام یک رنگ(این ابتکار معلمشون بود تا کتاب ریاضی‌ را با ایتالیایی قاطی‌ نکنند،هنوز بیسواد بودند!)

حالا واسه خودش کتاب داستان و مقاله را در یک لحظه میخونه و تجزیه تحلیل هم می‌کند.

زمان چه زود میگذرد،خدا را شکر می‌کنم که به سلامت بزرگ میشوند و با همه بدو بدو‌ها خودم دستشون را میگیرم میبرم مدرسه،زن پسر خاله‌ام که هم سن من بود به علت بیماری در کانادا درگذشت و دو بچهٔ کوچک را تنها گذشت،پسر خاله‌ام تا جایی‌ که یادم میاد (۲۳ ساله که ندیدمش) پسر صبور و ملایمی بود ولی‌ نمیدونم با بچه‌ها بدون خانومش در یک مملکت غربت چه خواهد کرد.

این روزها از طرف شهرداری از من و چند تا از دوستان من که همه از خارجیها و مهاجرین قدیمی‌ اینجا هستیم خواستند تا یک دوره و گردهمایی برای زنان خارجی‌ و مسئولین ترتیب دهیم تا مشاورین خانواده،روان پزشکان...بیشتر این شرایط را درک کنند،وحله اول کار دوره‌های حساس مهاجرت نام دارد و از ما خواسته ا‌ند تا برای بقیه تعریف کنیم چطوری با اون مقابله کردیم،از انجمن ما هم خیلی‌ خوششون اومد و آن را راه حل مفیدی برای مقابله با تنهایی‌ و غربت دانستند،ما اینجا انجمنی داریم که از حدود ۱۵ زن از ممالک مختلف تشکیل شده و اسمش "دوستان از تمام دنیا"می‌باشد و وقت مشکل تکیه گاه خوبی‌ است.

در مورد این دوره‌ها بیشتر خواهم نوشت ،در ضمن از آنجا که اکثر شما هم مقیم خارجید با کامل میل نظرات و راه حلها را بررسی می‌کنم و در اختیار مسئولین میگذارم،تجربه کشورهایی مثل کانادا که مهاجر زیاد دارند ارزشمند است.

*یک نکته، از این سافتور که معرفی‌ کردم استفاده کردم کارش خوبه ولی‌ شما آگر علایم عجیب یا کسره و حمزه... دیدید به حساب این بذارید نه بیسوادی من.