سه‌شنبه ۲۴ اوت ۲۰۱۰

فقط خودم!

سلام به همگی

امیدوارم تک تکتون از من بهتر باشید.

نمیدونم چرا یا شاید هم میدونم چرا ولی‌ به روی خودم نمیارم کمی‌ روحیه پایین دارم ولی‌ تصمیم گرفتم یک جوری با این حالم مبارزه کنم و تنها راه درمان یک دز فراوان "خودخواهی" میدونم

جمعه ۲۵ ژوئن ۲۰۱۰

سلام به همه که با وجود اینکه نبودم و آپ نکردم باز هم اومدید سراغم.

راستش را بخواهید خیلی‌ down/ هستم .به قول بانو توی ذهنم بلاگ مینویسم البته روی کاغذ کلی‌ مینویسم،نیاز دارم افکار پریشانم را توی مسیر درست بگذارم.

امیدوارم به زودی با روحیه بالا برگردم.

مامان و بابا از ایران آمدند و خبرهای آپ کننده نیا وردند،همگی خوش باشید برای حال و روز ما هم دعا کنید.

دوشنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۰

اشاعه فرهنگ


روز شنبه دختر کوچیکم یک تولد دعوت بود ولی‌ گفتم از دوستش عذر خواهی‌ کند برای اینکه ما جشن عید داریم و باید بریم جشن کمی‌ پکر ولی‌ به خاطر عیدی رضایت داد!

روز بعد به دوستش گفته من نمیام تولدت چون عید است و دوستش گفته نه، من آن چیزی که تو میگویی به دنیا نیومدم و خلاصه بگوو مگو میشود ،دختر من هم میگوید مامانم گفت.

شب مامان این بچه زنگ زد و عذر خواهی‌ کرد که دخترش میگوید که دلیا میگوید من عید به دنیا اومدم و اون نمیاد تولدم و میرود عید و همش میپرسد راستش را بگو من چه روزی به دنیا آمدم ؟ خلاصه به این خانوم ایتالیایی ماجرا‌ را توضیح دادیم!

امروز هم شیرینی‌ اضافه‌ها را آوردم اداره و همه دارند میخورند و بی‌ خیال رژیم شدند!

جایتان خالی‌ من و دخترم کلی‌ فرهنگ پراکندیم.

شنبه ۲۰ مارس ۲۰۱۰

بهاران خجسته با د!



میدونم که این پا دری و هنر عکاسی من تعریف چندانی ندارد ولی‌ من با دیدنش کلی‌ شاد میشم!

همیشه کریسمس جلوی درها پا دری قرمز میاندازند که نشانی‌ از شادی درون خانه است.

من همیشه عید خودمون دلم می‌خواست مردم بدونند داخل خونه جشن است!

دیروز که از بازار رد میشدم این پا دری جلب توجهم را کرد با این گلدونها پس پادری نو روز خریدم

عیدی برای بچها و یکی‌ ،دو دوست ایرانی‌...

دلم عید می‌خواد و فقط خوشی‌ و خبر خوب برای همه

آرزوی سالی‌ خوب برای همتون دارم.

شیرنی‌ها حاضرند سینی،سینی...همسر گرامی با شک و تردید به این جنب و جوش چند روزه من نگاه می‌کند و به طریقه عجیبی‌ با من در برگزاری عید همکاری می‌کند هی‌ شکر و آرد میخرد با ترس و لرز میگوید این شیرنی بهتره البته آن هم خوب است،حس می‌کند که به این عید بازی نیاز دارم!

سنبلم حاضر است به گلفروش هم توضیح دادم ولی‌ زیاد تحویلم نگرفت،حتما میگوید طفلکی بد جور افسرده است!

روزی ده بار میگذارم جلویی بچها بو کنید ،این بوی عید است،خفه شون کردم.

همه چیز حاضر است،پا دری عید هم برای تبریک و خوشامد گوی حاضر است حیف که کسی‌ نمیاد عید دیدنیم!

باز امسال بعد از سالها همت کردیم و با یکی‌ ،دو نفر ایرانی‌ تحویل سال را با هم هستیم،کردهای اینجا هم یک جشن حسابی‌ گرفتند که بعد از شام میریم اونجا.

یک کت و دامن زرقی برقی هم حاضر کردم واسه تحویل سال،دخترم که خون ایتالیایی در رگ‌هایش جاری است میگوید مامان برای ساعت ۶ بعدازظهر مناسب نیست

میخندم و میگویم میدونم ولی‌ دلم عید می‌خواد!

میخندد و من را میبوسد،مامان امسال بهتر عیدمونه حتما سال دیگر خاله انی‌ و بچه‌ها با ما هستن.
خدایا همه را به دیدار عزیزانشان برسان و به مادرهای چشم انتظار قوت بده.
عیدتون مبارک.

خدایا به امید تو سال دیگری را شروع می‌کنیم

حول حالنا الی‌ احسن‌الحال

شنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۰

حال و روز من


من هستم،خیلی‌ هم عصبی هستم ولی‌ با این روش لاتین به فارسی نوشتن عصبانیتم بیشتر میشود!

یک صفحه نوشتم پر از غلط املایی بود.

پس رفتم خونه تکونی تا با تکوندن خانه تخلیه عصبی بشوم!


راستی‌ شهر ما امسال ساله زن را به زنان ایرانی‌ تقدیم کرده و کلی‌ برنامه جالب گذاشت و چند تا خانم ایرانی‌ ملاقات کردم که از شون کلی‌ خوشم آمد!

دارم یک ریز شیرینی‌ ایرانی‌ درست می‌کنم که خیلی‌ زود دستورها را براتون میگذارم.

دوشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

خاطرات شیرین کودکی

مامان یادت می‌اید؟

چی‌؟

ایران

معلوم است یادم میآید.

نه یک چیز خاصی‌ از ایران.

چی‌؟

اون تخم مرغ شانسی‌ها که توی ایتالیا نیست!

آهان،یادم اومد :-)

کی‌ میریم دوباره ایران از اونها بخریم؟

امیدوارم به زودی ،اگر نرویم میگویم مامانا برایت بیاورد.نه، اون قبول نیست می‌خواهم بروم ایران با رایا،ایلیا....بازشون کنم بعدش هی‌ به هم بگوییم مال من قشنگتر است.

پیوست:دخترم فارسی کم بلد است به خصوص دفعه اول که رفتیم ولی‌ با دختر خاله‌ها و پسرخاله‌ها خوب دعوا میکردند!

چهارشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

دفتر خاطرات

این روزها به دلایل متفاوتی به سرنوشت دوست و آشنا فکر می‌کنم.

هم به خاطره آن دفتر ۶۰ برگ قدیمی‌ که البته ۴۰ برگ بیشترش نمونده،۲۰ برگش را بیرحمانه در سالهای ۶۰/۶۱ پاره کردم،یکی‌ گفتن یک حرف است یکی‌ نوشتن ولی‌ کلمه به کلمه‌اش توی ذهنم نقش بسته،من معنی هر نقطه را می‌دانم.....

هم به خاطر این فیسبوک که گاهی‌ نامی‌ اشنا برایت پیامی میدهد،اسمش یاد دخترکی ظریف می‌اندازدت با صدای نازک! که ما دوستان ،دوستانه "نارنجیِ"خطاب میکردیم،یادتون هست نارنجی مدرسهٔ موش ها؟

شروع میکنی‌ عکسهایش را نگاه کردن دو پسر نازنین،و یک خانوم موقر تپل مپل،کیه؟مادر دوستم؟بعد زیر عکس را میخونی‌...

خدای من این "نارنجیِ"است.

چند سال گذشته؟

روز بعد با ایمیل بلند و بالایش اشک میریزی همون "نارنجیِ"است با قلب نازک نارنجیِ که این روزها کلی‌ کار دستش میدهد از زندگیش از سفرش از مهاجرتش برایم حرف میزنه ....

یاد روزی می‌افتم که با مامانم یک فیلم نگاه کردیم ،شاید هندی بود!یادم نیستچی‌ بود فقط من و مامان

آخر سر گفتیم
‌ای بابا این کارگردان هم شورش را درآورده هر چی‌ حادثه ممکن بود سر این بدبخت پیاده کرده!

بعدش من و مامان یک بازی‌ را شروع کردیم از زندگی فامیل فیلم میساختیم!

خوب مثلا فلانی کی‌ باورش میشود با اون همه ثروت به این روز بیفتد به خاطره یک بردار بیفکر،آن یکی‌ زمان صلح در حال روبوسی با سربازان عراقی اسیر بشود! و ۲ سال در اسارت بمونه،آن دختر قشنگ با آن عروسی‌ حسابی‌ پسری که خانواده‌اش انتخاب کردند در دادگاه همدیگر را میکشند،آن پسر بی‌پدر با هزار مشکل با دختری ازدواج می‌کند و پدری که نداشته پیدا می‌کند و این داماد میشود پسری که آن پدر نداشته و.....

یک دلیل دیگر هم کتابی‌ است که مدتی‌ پیش خریدم، تیترش طبیعتأ از زندگی سخت دختری در تهران حرف میزد ولی‌ اسم نویسنده خیلی‌ برایم آشنا بود ، روزی که کتاب را خریدم و عکس نویسنده را دیدم،خودش است یک سال توی یک نیمکت نشستیم, خوندم و اشک ریختم ،سه روز متوالی با هیچ کس حرف نزدم،خونه و زندگی را به حال خودش رها کردم،آقای همسر شروع کرد به اعتراض فهمیدیم کتاب قشنگی است ولی‌ نمی‌شود که تموم کردی دوباره شروع کنی‌ ناهار ،شام ما کجاست؟این همه هم گریه نکن یک کتاب است

نه یک کتاب نیست، زندگی دوست من است و من شرمنده هستم چرا هیچوقت ازش نپرسیدم.

او هم کتاب را خوند و سه روز با کسی‌ حرف نزد ،ولی‌ گریه نکرد ،مردها گریه نمیکنند!!!

سایت آن را در گوگل پیدا کردم و به همکلا سی‌ام ایمیل زدم و از او عذرخواهی کردم،انتظار جواب نداشتم ولی‌ جواب داد خیلی‌ دوستانه و ما را بخشید!

خلاصه این را گفتم تا آگر یک روزی فیلمی ساختم و نگاه کردید نگویید این شورش را در آورده!من شورش را در نیاوردم ولی‌ این زندگی است که شورش را در آورده!!